سال و فال و مال و اصل و نسب و تخت و بخت

باشدت در شهریاری بر مراد و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

چراغ های خاموش

 

آخرین نهانه من روح ساده و صبورم

مثل یک کوچه بن بست تا همیشه بی عبورم

قلب بی ریا و پاکم واژه بارونو کم داشت

در این فصل بی ترانه رنگ آسمونو کم داشت

منو از خودم گرفتند تا که بشکنم دوباره

بی آسمون بگردم تو شب های بی ستاره

من ز آیینه گذشتم غربتو با جون خریدم

توی نگاه روشن عشق اوج پروازو دیدم

با همین چراغ خاموش آسمونو پیدا کردم

حالا تو این شب تردید دنبال دلم می گردم

 

 

انگار.............................

انگار همین دیروز بود که داشتم برای نوروز 87 دعای یا مقلب القلوب رو می خوندم ....................................

چقدر زمان زود گذشت خیلی زود که گذرش رو حس نکردم. آه یکسال دیگر پیر شدم اما هنوز همانم که بودم

باید زود دوید

تا قبل از اینکه سال 88 بیاید و برود باید زود دوید............

 

 

 

سال نو

 

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری، نوروز است

لحظه ها در تپش و تاب و تب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج!

که نگاهم نگران، منتظر آن روز است

منتظر

 

 

اگر سختی زمان غیبت نبود شوق آمدن بهار عدالت معنا نداشت.

 

 

صاحب الزمان

 

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند؟ به خاطر چه زنده ای

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم.....

 

اباصالح

 

روزی او خواهد آمد

از کوچه های باران

تا از دل ها بشوید

غم های روزگاران

او یاس نوگل من

من گلبرگ نچیده

روزی آید کنارم

که جان بر لب رسیده

 

اباصالح المهدی

سلام بر تو ای وعده خدا و ای پرچم برافراشته

سلام بر تو ای کسی که مقدم بر کون و مکان هستی

و تحیت بیکران بر تو که همچون خورشید در آسمان هستی خواهی درخشید و همچون ماه خواهی تابید

و این باور ما شیعیان است:

بالاخره می رسد روزی که اهل عالم به ماه ما شیعیان نظاره کنند و بگویند:

ای کاش این ماه، ماه ما هم بود، اگر چه تو عزیز زهرا ماه همه دنیا هستی.........

آدم

 

نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها کس خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!.........